تبليغاتX
چوغوکی

چوغوکی

حرفهای یک مرغ خسته:

 دلم برای شما ادمها می سوزه.

شماها در عین حال که با هم هستید خیلی تنهایید اما ما مرغها اگر هم تنها باشیم لاقل طبیعت خدا رو داریم که ازش لذت ببریم و احساس تنهایی نکنیم اما شما ادمها چی؟

ما مرغها با یک مشت ارزن سیر میشیم و تخم می زاریم اما شماها فقط بلدید از بقیه استفاده کنید و خودتون هیچ سودی برای کسی ندارید تازه بعضی هاتون که ضرر هم دارید.

ما مرغها هیچ وقت هم نوع خودمون رو نمی کشیم اما شماها از هر فرصتی استفاده می کنید که توی دنیا جنگ را بندازید.

بازم بگم یا بسه؟

حالا هی تو اقا مرتضی, بازم گردن منو بگیر فشار بده,نمی تونی صدای منو خفه کنی فکر کردی ما هم مثل شما دیکتاتور داریم.نخیر اقا ما ازاد ازاد هستیم.از هفت دولت ازادیم.شاید بتونی منو برای ناهار بخوری اما جوجه هام راه منو ادامه می دن پس زنده باد ازادی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:4  توسط مرتضی  | 

دایی من2(سواد)

داییم می گفت:اول که مفازه باز کرده بودم هر وقت می خواستم فاکتور بنویسم چون سواد نداشتم مجبور می شدم بدم همسایه بغلیم برام بنویسه اما کم کم متوجه شدم اون داره مشتریهای منو از چنگم در میاره چون هم از قیمت خریدم باخبر میشد هم از فروشم.

برای همین وقتی یک کلمه توی فاکتور می نوشت من اونو با خودم هجی می کردم و کلمه به کلمه یاد می گرفتم که چطوری نوشته میشه.

مثلا کلمه بخاری رو هجی می کردم و می فهمیدم که ((ب)) چطوری نوشته میشه بعد می رفتم توی روزنامه دنبال همون کلمه می گشتم و همینطوری با همه حروف اشنا شدم.تا اینکه بدون معلم یاد گرفت که هم خوب بنویسه هم خوب بخونه.

این اواخر من از کتابخونه براش کتاب کوروش کبیر رو می گرفتم اونم با جدییت میشست می خوند.روزنامه رو هم که تا ته می خوند(حتی ویرگولاشو ).

برای من که خجالت اور بود که با این همه پیشرفت و امکانات زورم میومد چیزی یاد بگیرم اما اون با پشت کار  گلیم خودش رو از اب کشیده بود بیرون. 

همیشه می گفت اگه ادم اراده داشته باشه حتی می تونه کوه رو جابجا کنه.

بنده خدا چقدر گفت:پسر جان درسِتِه ول نکون حیفه بعدا به دردت مُخوره ها.

حالا دارام می فهمم.مثل من خر پیدا نمیشه.۲ سال دیگه داشتم تا لیسانسو بگیرم اما ... شدم انصراف دادم.

افسوس!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 17:43  توسط مرتضی  | 

تو جامعه ای که برای یک عده اقای رهبر نعوذوبلاه خدا شده و و قتی بهش می گی چرا هیچ وقت اقای رهبر به کسی جواب پس نمی ده با پرخاش می گه اصلا نیازی نیست که بخواد جواب بده چون همه کارای اقای رهبر درسته و یک عده دیگه می گن:اصلا خدایی وجود نداره و دین محمد دروغی بیش نیست کاره دیگه ای غیر از سکوت و خاموش بودن میشه انجام داد؟

اگه راه دیگه ای هست بگید فقط نگید بشین بحث کن.چون امثال من نه حوصله بحث کردن رو داریم و نه در هیچ کدوم از این دو گروه از نظر فکری تبحر داریم.

حالا تکلیف من چیه؟من که نماز می خونم و مشروب نمی خورم اما در عین حال اگه به خارج از کشور هم می رم یک سرپا تا دیسکو می رم .

ایا من منافقم؟ایا راه من غلطه؟ایا باید فقط به یکی از این دو دسته ملحق بشم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:18  توسط مرتضی  | 

اینو دو سال قبل توی اهواز گرفتم.به تاج پل دقت کنید.یارو می رفت اون بالا(پل کارون) و روی دستاش وای می ایستاد یعنی با مرگ یک قدم فاصله داشت.اگه بدونید این بچه ها اون بالا چیکار می کردن!

بدون شرح

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 21:49  توسط مرتضی  | 

چوغوکی

هنوز خیلی از دوستان معنی کلمه چوغوکی یا کلپاسه رو نمی دونند.برای همین یک توضیح مختصر می دم.

به نظر من لهجه مشهدی,لهجه نیست و خودش به طور مستقل یک نوع زبان هست چون داخلش از کلماتی استفاده میشه که اصلا در فارسی معمولی وجود نداره.

مثل اصفهانیه یا یزدیها همون کلمات رو به کار می برن و فقط در تلفظش با بقیه فرق می کنند و کلمات خاص کمی دارند.

اما اگر یکی بخواد با زبان اصیل مشهدی حرف بزنه کمتر کسی پیدا میشه که بتونه متوجه حرف زدنش بشه.

مثلا به زبان مشهدی معنی این کلمات رو براتون اوردم.

کلپاسه:مارمولک

موسی کوتقی:فاخته

پوفله:تاول

اَلِفش:نوچ

دِلَنگون:اویزان

واز:باز

باباکلون:بابابزرگ

توشله:تیله

بزم:به من

بِزِش:به او

.

بقیه اش از حوصله این بحث خارجه.

و اما اصل مطلب که همون معنی کلمه چوغوکی باشه.

به زبان مشهدی چوغوک یعنی گنجشک.توی جمع کفتر بازها به حالتی که کفتر روی هوا با سرعت زیاد جهت حرکتش رو عوض می کنه می گن و خیلی سریع به طرفین مایل میشه می گن چوغوکی رفتن. 

پ.ن:من کفتر باز نیستم و فقط این اصطلاح رو از اونها شنیدم و لاغیر!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 20:46  توسط مرتضی  | 

دایی من1

می خوام از دایی خدا بیامرزم بگم,کسی که برای من به نوعی الگو بود.هم توی کارم هم زندگیم.

از هر ۱۰۰۰ نفر توی مشهد شاید فقط یک نفر باشه که اصالتا مشهدی باشه منظورم اینه که لاقل ۳ نسل متولد مشهد باشند.

پدر بزرگ من کارمند گمرک بوده.اگه اومده باشین مشهد حتما خیابان امام رضا رفتید.از قدیمی ترین خیابانهای مشهده که قدیما به خیابون تهرون معروف بود.خونه مادری منم اونجاست.توی یک کوچه ای به اسم کوچه چهنو.یادمه قبل از اینکه خرابش کنند سر درب خونه روی یک کاشی تاریخ ساخت خونه رو نوشته بود(۱۳۱۵).

توی یکی از مسافرتهای پدربزرگم که همراه خونواده اش رفته بودن مرز شوروی,مادر بزرگم به شدت مریض میشه(داییم می گفت سل گرفته).مریضیش توی مشهد شدت پیدا می کنه و همین جا می میره.

توی قبرستونی به اسم گلشور دفنش می کنند که الان قبرستون تبدیل به پارک شده.

اون موقع داییم ۱۲ سالش بوده و مادرم ۲ سال(فرزند کوچک خوانواده بود) دوتا دیگه خاله به علاوه یک داییه دیگه که اونم به رحمت خدا رفت.

تا همین اواخر هر وقت داییم از مادرش صحبت می کرد بغض عجیبی تو گلوش بود.تعریف می کرد وقتی مادرش می میره چند ماه بعد باباش می ره دوباره یک زن می گیره.زنش نمی تونه با بچه ها بسازه.

یک روز توی زمستون داییم رو از خونه می ندازه بیرون.شب پشت در خونه روی برفها می خوابه.

از شبهای بعد می ره کارگاه شربافی,اونجا هم کار می کنه هم شبها می خوابه.این قسمت رو هر وقت تعریف می کرد به زور جلوی اشکاشو می گرفت(با اینکه ۶۰ سال از اون زمان گذشته بود).

این خلاصه ای بود از زندگی دایی بنده.راستش داستان مفصله و خیلی جالب که به مرور بر می گردم به گذشته و براتون می گم.

فقط همین رو بدونید که داییم با دست خالی شروع کرد و وقتی از بیماری سرطان فوت شد.۴ واحد اپارتمان داشت ,یک خونه ویلایی و سه دربند مغازه.تازه این چیزایی بود که ما می دونستیم و حتما چیزهای دیگه ای هم بوده.

تمام کشورهای خاورمیانه رو رفته بود و به قول خودش کاری نبود که نکرده باشه.جنگهای اعراب و اسراییل رو یادش بود و اون موقع توی اردن دیده که چطور هواپیماهای اسراییلی اردن رو بمباران می کنند.

توی فامیل هم از نظر اخلاقی و هم ظاهری من خیلی بهش شبیه هستم زن داییم هر وقت منو می بینه می گه شما چرا اینقدر شبیه داییتی منم همیشه می گم حلال زاده به داییش می ره.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12:59  توسط مرتضی  | 

شکایت

واقعا نمی شه توی این مملکت ادم عقاید خودش رو داشته باشه؟

حتما باید مثل یک گروه خاص فکر کنی؟یعنی یا باید معتقد باشی یا لامذهب؟هیچ نقطه میانه ای وجود نداره؟

جالبه,اونهایی که خودشون رو متعصب می دونند,بقیه رو مرتد و مستوجب تنبیه و اونهایی که ادمهای معتقدی نیستند,خودشون رو باکلاس,متجدد و خردمند تجسم می کنند که هر کس هم فکرشون نیست یا عقب افتاده است و یا بی سواد و اُمُل.

این به عقاید اون توهین می کنه و این یکی به اون و نمی تونند هم دیگه رو تحمل کنند.حتما باید نظر خودشون رو با توهین به طرف مقابل بقبولونند.

این وسط ادمهایی هم که می خوان توی زندگیشون تعادل رو حفظ کنند و برای خودشون فکر کنند,از طرف هر دو گروه بهشون حمله می شه.

واقعا تا کی باید ادامه داد و از اون طرف پشت بام هم نیوفتاد؟

به قول دایی خدا بیامرزم:حرف سه کلام.نِمدِنُم,چِمدِنُم,خِِبَر نِدِرُم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 20:41  توسط مرتضی  | 

بخشکی شانس

رییس جمهور اکوادور تشریف اوردن تا با برادر محمود دیدار داشته باشند.

فکر کنم توی دنیا کشوری وجود نداره که از خودمون بد بخت تر باشه و ما باهاش رابطه نداشته باشیم.

این از رییس جمهورمون اونم از امام جمعه شهرمون که دست ملا حسنی رو از پشت بسته.

اِی بخشکی شانس.


اگر بدون حرکت بنشینی ارزش انچه داری خیلی زود به صفر کاهش می یابد.(بیل گیلز)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 20:28  توسط مرتضی  | 

کی می گی ایران بده؟

۵۰تا فیلم در ۷ عدد دی وی دی خریدم,۱۵۰۰۰ تومان.کجای دنیا می تونید همچین کاری کنید.

اونم فیلمهای روز دنیا که بعضی هاشون هنوز روی پرده سینماست.

تازه بدون سانسور و زیر نویس فارسی.


چرا ادم هر چی خنگ تره می شه فکر می کنی از بقیه باهوش تره؟در حالی که ادمهایی که واقعا باهوش هستند خودشون فکر می کنند ادم معمولی هستن؟
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:52  توسط مرتضی  | 

کاشکی

دلم برای گذشته تنگ شده برای  کارهایی که می کردم.کاش می شد هنوز اخر شب می رفتم توی کوچه با لنگه کفش دنباله گربه هایی که زیر ماشین ها قایم شدن می کردم .

خیلی وقته که راه رفتن یک حلزون رو روی دستم  احساس نکردم,  لاکش رو نشکستم تا به زور درش بیارم.

کاش می شد هنوز یک جوجه زرد کوچیک داشتم و از لنگش می گرفم بلندش می کردم و گردنش رو مثل کِش می کشیدم.خیلی وقته که یک ملخ رو با دستم نگرفتم و به پاهاش نخ نبستم و پروازش ندادم..

از صبح تا شب با مورچه ها بودم.یک دفعه یکیشون رفته بود توی شلوارم و موقع ناهار بود که نامرد حمله رو شروع کرد و نمی تونید حدس بزنید که چی کار کرد با من

کاش می تونستم بدون نگرانی از این که لباسام کثیف بشن روی زمین می نشستم  و با دستام با خاک بازی می کردم.

خیلی وقته با دادش محمد دعوا نکردم کاش می شد یک بار دیگه انگشتش رو یک گاز محکم بگیرم و اونم یک سیلی محکم می زد بهم.

راستی دلم برای کشتی گرفتن با مصطفی خیلی تنگ شده.

خیلی وقته که دیگه هیچ جای بدنم توی بازی زخمی نشده.دلم برای احساس درد هم تنگ شده.

اگه بخوام ادامه بدم خیلی زیاد می شه از این کاشکی ها.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 11:3  توسط مرتضی  | 

گریه

دلم گرفته ,دوست دارم مثل زمان بچگیم بشینم یک دل سیر گریه کنم!!!

مسخره است نه؟

مرتیکه گنده خجالت نمی کشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:1  توسط مرتضی  | 

یکی نزدیک محل کارم مغازه داره و چون اوایل نمی شناختمش خیلی باهاش بحث می کردم.

کم کم متوجه شدم با این اصلا نمی شه بحث کرد.یکم که بحث داغ می شد صداشو می برد بالا و فریاد می زد. مثل این بود که با من پدر کشتگی داره-.اگر من کوتاه نمی یومدم چه بسا کتک می خوردم-

دیگه اصلا باهاش بحث نمی کنم.می یاد هر چی می گه من فقط با سر تاییدش می کنم اما حرفاش اصلا برام مهم نیست.با خودم می گم بزار فکر کنه فیلسوفه.

اون که قانع نمی شه.اینطوری لاقل اعصاب خودم راحته.به قول دایی خدابیامرزم که با لهجه شدید مشهدی می گفت:

اگه عقل رِ با ضَرب چاکوش(چکش)به ...بعضی ها فُرو کنی با ضَرب...بیرون مِندِزَن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:21  توسط مرتضی  | 

نمی دونم چرا هر وقت به یکی می خوام خوبی کنم طرف عوضی از کار در می یاد.

روزگار مثل گذشته نیست که بشه روی حرف ادم ها حساب کرد.دروغ گفتن شده زرنگی.انگار مسابقه گذاشتیم  تا ببینیم کی بهتر می تونه اون یکی رو گول بزنه.

خدایا تو چه همه دشمن داری

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:30  توسط مرتضی  | 

همه نوشته های زندگی یک انسان زیبا و همین طور جالبه به شرط اینکه نویسنده اش واقعا نویسنده باشه
تصحیح

داستان زندگی همه ادم ها هم زیباست هم جالب به شرط اینکه کسی که اون داستان رو می نویسه یک نویسنده خوب باشه

(فکر کنم بازم درست نشد)

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 11:25  توسط مرتضی  |