تبليغاتX
چوغوکی

چوغوکی

انصاف هم خوب چیزیه

یعنی خاندان پهلوی توی ۵۰ سال حکومتشون هیچ کار مفیدی انجام ندادند!!!

یعنی اونها فقط نشستن فکر کردن که چطور ایران رو خراب کنند؟

هنوز بهمن شروع نشده,اما تبلیغات اینا از حد گذشته و این سی سال هم تبدیل به بهترین دوره تاریخی ایران گشته!!

اگه با قطار رفته باشید اهواز,اون وقت معنی راه اهن جنوب رو می فهمید.

نزدیک ۷۰ سال قبل ساخته شده و از مسیرهای واقعا صعب العبوری گذشته.جالبه اینجاست که با تبلیغات می خوان اینو کمرنگش کنند.اما خودشون بعد از گذشت ۷۰ سال عاجز هستند که نصف این کار رو انجام بدن-با توجه به پیشرفت تکنولوژی-

هنوز مثل ورزشگاه ازادی توی خاورمیانه ساخته نشده.

زمان رضا خان ۵ لشکر در ایران تشکیل شد و ارتش ایران منظم گشت.

فرودگاه امام و ساختمان مجلس هم, زمان محمد رضا طراحی شدند.

نیروگاه بوشهر سال ۵۷ بیشتر از ۵۰ درصد پیشرفت فیزیکی داشت.محمد رضا شاه در کتاب پاسخ به تاریخ میگه:هدف ما داشتن ۵ نیروگاه اتمی تا چند سال اینده بود.به صراحت میگه ما باید سلاح شیمیای برای دفاع از خودمون داشته باشیم.

هلیکوپتر سازی بل-اصفهان-زمان شاه نیمه کاره بود.

بزرگترین پایگاه دریایی اقیانوس هند در چابهار در حال ساخت بود.

اگه سلاح هایی که زمان شاه خریداری شده بود,نبودند مطمئنا اللان ایران تجزیه شده بود.

شاید شاه ادم خوبی نبوده اما این کمال بی انصافیه که از این همه خدمتی که به ایران کرد بر علیه خودش استفاده کنیم.

دایی خدا بیامرزم می گفت:بُ خدا مو که نفمیدُم شیخای ای دوره راست مِگَن یا شیخای زمان شاه

اینو ۴ سال قبل از توی قطار گرفتم

چند تا عکس از طبیعت لرستان.-چون از داخل قطار در حال حرکت گرفتم کیفیت عکسها پایینه-

وسعت این دره شاید چندین کلومتر بود که بازم متاسفانه به دلیل حرکت قطار نشد که بشه!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 20:55  توسط مرتضی  | 

 

رو به روم روی کاناپه توی لابی نشسته بود.

از شما چه پنهون خیلی ناز بود.دوست داشتم دوست دخترم می شد!!!

توی افکارم غرق بودم که صدای ترمز شدید یک ماشین,بیرون هتل از رویا بیرونم اورد.

پسره غرق خون بود.

داشت جلوم جون می داد.سرش خورده بود به جدول کنار خیابون و نصف سرش خرد شده بود.

و به همین راحتی مُرد.

برگشتم توی هتل و سر جام نشستم,هنوز دختره اونجا نشسته بود .

اما نگاه من عوض شده بود.تصور کردم روی سنگ غسال خونه خوابوندنش,دارن سینشو میشکافن.چربی زیر پوستشو جدا می کنند,

دست می کنند قفسه سینشو جدا می کنند,رودهاشو می کشن بیرون.

وای چقدر وحشتناک شده,اصلا دلم نمی خواد حتی بهش نگاه کنم چه برسه به اینکه..

وقتی روح توی بدن ما نیست چقدر ترسناکیم.

حالا فکرشو بکنیدکه روح توی بدنمون باشه اما یک روح پلید.

این روح با این جسم چه کارا که نمی تونه بکنه.

----------------------------

مثل اینکه اقای اسراییل حرف ما رو شنید و صلح کرد.

خدا رو شکر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 21:21  توسط مرتضی  | 

بد روزگاری شده!

حال و حوصله ندارم.

احساس می کنم از زندگی عقب افتادم,کاش خدا به ادماش یک فرصت دوباره زندگی کردن می داد.کاش به حرفای خیلی ها اعتماد نمی کردم.

کاش..

ادامه اش رو فقط با خودم زمزمه می کنم.

+قرار نیست اینجا چیزی درباره  خودم بنویسم.

اینجا رو ساختم که از همه چیز بنویسم غیر از خودم .

اما شیطون گولم زد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 23:47  توسط مرتضی  | 

اینو یک بار دیگه گفتم اما بازم می گم.

مثل اینکه هر کس شلوارش کوتاه تر باشه یا اینکه ارایشش غلیظ تر باکلاس تره.پسره تیشرت می پوشه تا بالای نافش و وقتی هم که خم میشه تا درز باسنش مشخصه از شلوارش هم که هیچی نگم بهتره فقط باید یکی رو مامور کنی تا براش بکشه بالا یک وقت از ک.. نیوفته.اینها اخر با کلاسی هستند.

اشتباه نشه من مخالف این جور تیپ زدن نیستم اتفاقا نیاز انسانه که تنوع داشته باشه فقط اینو میگم چرا باید با چشم بسته تقلید کرد مثل اینه که من از فردا با شورت راه بیوفتم توی خیابون چون که پسر همسایه این کارو کرده پس حتما مده.

به این می گن تقلید و بی ارادگی .اصلا به حس زیبا شناختی کار ندارم چون به نظر عده ای اینطوری خوشکلتر هستند ونظرشون کاملا قابل احترامه.من فقط می گم چرا بعضی ها با چشم بسته این کارو می کنند.

یک چیزی یادم اومد که باعث شد این پستم طولانی بشه.

چند وقت پیش برای یه کاری تنهایی رفتم دبی,یک شب که رفته بودم تور کشتی موقع سرو غذا یک دختری که سر یکی از میزها نشسته بود نظر منو به خودش جلب کرد-فکر بد نکن-خیلی ساده بود یک تیشرت استین کوتاه با یک شلوار مشکی پوشیده بود.توی صورتش هم اثری از ارایش نبود.موهاش رو هم انداخته بود روی شونهاش,اینم بگم که خیلی هم خوشکل نبود اما یک سادگی خاصی داشت که نه تنها من بلکه مردهای دیگه رو هم به خودش جذب کرده بود-یکی از مردها حسابی باهاش گرم گرفته بود-در حالی که همون جا دخترهای زیادی با تیپهای فشن زیاد بودند.

اما به نظرم باید همه ازاد باشند توی لباس پوشیدنشون.به هیچ کس هم مربوط نیست چون شاید به نظر خیلی ها هم لباس پوشیدن من نه تنها زیبا نیست بلکه خیلی هم زشته.

نمی دونم منظورمو تونستم برسونم یا نه به هر حال قصد توهین به نظرات دیگران رو نداشتم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 21:50  توسط مرتضی  | 

عنوان ندارد

شما:اخه مگه کل وبلاگت چند خط هست که میشینی براش اهنگ می زاری که مثلا خواننده حین خوندن گوش بده.

تا بخواد این اهنگ بیاد بالا,این چهار خط نوشتت تموم شده که

من:دیدم همه می زارن منم گذاشتم.بر جوانان هیچ کاری عیب نیست!!!

حالا بزار چند روز باشه زود برش می دارم.برای تنوع.اکی؟بزار دلم خوش باشه یک کاری کردم.

شما:-در حالی که اخم کردی و لبهاتو به سمت پایین گرفتی-سرتو تکون می دی می گی:ااای بنده خدا برو فکر نون باش که خربزه ابه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 20:39  توسط مرتضی  | 

اسراییل,جون مادرت جنگ رو تموم کن!!!

اینها از بس که تبلیغ کردن, دهن ما  سرویس شد.

بابا توی پاکستان لشکر صحابه داره شیعیان رو قتل عام می کنه.این همه ایرانی توی کاظمین کشته شدن.بیخ گوشمون توی شهر تربت به شیعها حمله می کنند.

همه اینها رو ول کردن چسبیدن به غزه

ای پدرت بسوزه سیاست 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:30  توسط مرتضی  | 

قسم می خورم که اگه بخوام بازم دروغ بگم به چشمهای طرفم نگاه نکنم.

از اون خجالت نمی کشم, اما اگر یکم ادمییت داشته باشم بد نیست!!!

این دیگه خیلی نامردیه که تو چشمش زول بزنی و  دروغ بگی.

-------------------------

می خواستم دهنمو باز کنم یک چندتا فحش بدم دیدم روز عاشوراست.

خیطه!!!

احترام داره

می زارم برای فردا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 1:15  توسط مرتضی  | 

تختی

مرد مورد علاقه من:

اکثر مردهای بزرگ خیلی به مادرشون وابسته هستد.به این می گن دعای مادر.

نوه جهان پهلوان که الان امریکاست.برای خودش وبلاگ داره(http://cheragh75.blogfa.com/)خوش بحالش اخه نوه یک جهان پهلوانه

روز عروسی جهان پهلوان:

همسر و فرزند تختی-خیلی ها اون موقع گناه خودکشی تختی رو گردن همسرش انداختن اما به نظر من این نمی تونسته دلیل مرگش باشه-طفلک این زن

خانم منیرو روانی پور همسر فرزند تختی-ایشون نوسنده هستند-وبلاگ شخصی ایشون(http://moniro.blogfa.com/)

اینم اقای بابک تختی که ۲ سال قبل به امرکا مهاجرت کردند-معلوم نیست چی کار با این بنده خدا کردند که مجبور شد جلای وطن کنه

خدا رحمتش کنه  از داستانهایی که دربارش شنیدم معلومه واقعا مرد بوده

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 20:52  توسط مرتضی  | 

جادوی تبلیغ

تا دیروز وقتی می خواست درباره اهل سنت حرف بزنه,قبلش باید حتما می گفت:سگ سنی.

اما حالا داره خودشو برای غزه و حماس که همشون سنی هستند جِر می ده.

من که سر از کارای این ملت در نمی یارم.

به این می گن جادوی تبلیغ

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 18:36  توسط مرتضی  | 

جملات کلیدی2

با خدا باش تا خدا باهات باشه

اینو همیشه حاجی(منظورم بابای خودمه) از بچگی توی گوشمون می گه و بارها من خودم امتحان کردم و جواب گرفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:42  توسط مرتضی  | 

طرف بد جوری از جریان پرتاب لنگه کفش به طرف بوش ذوق مرگ شده بود.

همون جا یک سوال به ذهنم رسید که ازش پرسیدم:

چرا اقای رهبر توی این ۲۰ سال که رهبر شده حتی یک بار هم کنفرانس خبری نداده؟

گفت:اصلا لازم نیست که به کسی بخواد جواب بده.اقا هر کاری بکنه درسته.

ترسیدم بیشتر بپرسم چون توی این مملکت سوال کردن در این مورد جرمه.

خوش به حال اینها که توی ایران حکومت می کنند.مردمشون حق خودشون رو خودشون ضایع می کنند.

من نه به کسی بی احترامی کردم و نه فحش دادم.فقط یک سوال پرسیدم.به نظر بعضی ها این حق رو ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:12  توسط مرتضی  | 

دایی من 3(ابهت ایرانی)

داییم تعریف می کرد بعد از اینکه رفتم بیت المقدس و مسجدالاقصی رو زیارت کردم به سمت اردن حرکت کردم.

وقتی به شهر اَمان رسیدیم راننده کنار یک رستوران نگه داشت تا مسافرها یکم استراحت کنند.

همه خسته و کوفته اومده بودن بیرون از اتوبوس.یکدفعه صدای اژیر حمله هوایی بلند شد(جنگ اعراب و اسرائیل شروع میشه)توی همین گیر و دار یک پلیس موتور سوار اومد کنار اتوبوس و از سر و وضعمون فهمید خارجی هستیم .

از راننده پرسید شما کجایی هستید و راننده گفت:ایرانی.

یکدفعه رنگ پلیسه عین مییت سفید شد. سریع همه رو جمع کرد گفت سوار شید و به راننده گفت زودباش از این جا دورشون کن که اگه یک مو از سر اینا کم بشه دولت ما نمی تونه جواب شاه ایران رو بده.

یک زمانی چه ابهتی هر ایرانی داشت اما حالا تا همین دبی می خوای بری لختت می کنن و تا فی خالدونتو می گردن.

چرا اینجوری شده؟ 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 21:24  توسط مرتضی  | 

1

همیشه سعی کردم به حرفهایی که بزرگترام می زنند خوب گوش بدم و اگه درست باشه عمل کنم.

هر چند مدت یکبار یکی از جملاتشون رو می زارم براتون.

یک نون بخور یک نون بزار کنار.اینطوری می تونی به خیلی از ارزوهات برسی.

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 13:38  توسط مرتضی  | 

این تجربه شخصی خودمه:

قانون اول زندگی اینه,بهترین سیاست صداقته.

 و در تجارت این قانون یک کلید طلایی به حساب میاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:34  توسط مرتضی  | 

این کاری که می گم حتما برای یک بار هم که شده امتحان کنید.

اول از همه سعی کنید کمتر از وسیله شخصی استفاده کنید.وقتی توی خیابون قدم می زنید مثل من به کار,چک,بدهکار,طلبکار,..کلا ذهنتون رو خالی کنید و فقط به اطرافتون دقت کنید که چی داره می گذره.

به صداها خوب گوش کنید,و با دقت به همه چی نگاه کنید.

من که خیلی لذت می برم.پیشنهاد می کنم برای یک بار هم که شده امتحان کنید.شاید خوشتون اومد.


چند وقته می رم این وبلاگهای ضد دینی و روشنفکری.

یک نقطه مشترک بین اکثرشون هست.همشون ضد حکومت هستند(که طبیعیه) و اکثر قریب به اتفاقشون مثل اینکه حتما باید برای به کرسی نشوندن حرفشون به طرف مقابل فحش بدن.

من با توجه به نوع کارم با انواع ادمها در ارتباط هستم.تجربه شخصیم میگه به ادمهایی که ایمان به خدا دارند بیشتر میشه اعتماد کرد تا به کسی که به هیچی اعتقاد نداره.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 21:1  توسط مرتضی  |