امروز دولت دستور تشکیل مراکز همسر یابی رو صادر کرد.
ببینم کجاست تا تموم نشده برم جا بگیرم!!!
واقعا نمی دونم ایا دختر خانمها می رن اینجا ثبت نام کنند؟ایا خود همین اقایون که این طرح رو دادن,
دخترشون رو می بره اینجا؟
البته من با اون خونه های فساد-ببخشید خونه های عفاف-بیشتر موافقم.
ایکون ادم پست و بوالهوس و رذل
.
پ.ن:شاید هم در اینده این طرح جواب بده.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 21:39  توسط مرتضی
|
این مطلب رو یک جا خوندم,دیدم بد نیست بزارمش اینجا.جالبه
سعید مدنی از صاحب نظران و پژهشگران مسائل اجتماعی ایران در جمهوری اسلامی است. او تحقیقی دارد در باره تن فروشان تهران، که سایت "کانون زنان" به همین بهانه با او مصاحبه ای مشروح کرده است. از آن مصاحبه مشروح نکات برجسته ای را انتخاب کرده ایم که می خوانید:
او درباره تحقیق پیرامون زنان تن فروش می گوید:
پس از انقلاب اولین پژوهش جدی در سال 1372 به سفارش نیروی انتظامی توسط آقای دکتر صدیق کلید خورد و سپس با انجام دو تحقیق در سال 1384 وارد فصل تازه ای شد.
از سال 47 تا به امروز ویژگی های فردی و خانوادگی این زنان تفاوت های چشمگیری با گذشته پیدا کرده است. میانگین سنی شان کاهش یافته و گروه های جوانتری وارد این حرفه شده اند. در سال 1347 یافته ها از میانگین سنی 31 سال زنان روسپی خبر می داد اما در سال 1387 ما به میانگین 27-26 سال دست پیدا کردیم.
میانگین مدت تن فروشی در تهران 5 سال است که با این حساب باید از میانگین سن شروع 22 -21 سالگی برای شروع سخن گفت.
می توان گفت برخلاف دهه 40 که عمده زنان تن فروش کسانی بودند که پس از شکست در ازدواج به این حرفه کشیده می شدند، در حال حاضر با حضور نسبت قابل توجه دختران مجرد و زنان متاهل دربین زنان تن فروش مواجه هستیم.
مردان معتادی هستند که برای تامین هزینه مواد مصرفی شان ابتدا زنان خود را معتاد و سپس آنها را وادار به تن فروشی می کنند. مردانی هستند که در آمد کافی برای تامین هزینه زندگی ندارند و به همین دلیل هم زنان آنان در مواردی با اطلاع آنان و در مواردی بدون اطلاع آنها تن فروشی می کنند.
در سال 1347 خانم فرمانفرمائیان اشاره دارد که 90 درصد زنان تن فروش بی سواد و یا کم سواد هستند؟
الگوی تن فروشی در حال حاضر در مقایسه با گذشته به شدت تغییر کرده، در واقع این تغییر شامل حال همه مشکلات اجتماعی می شود. در مورد ترکیب سنی زنان تن فروش هم اکنون وضعیت کاملا تغییر کرده است. بیش از 90 درصد زنان تن فروش در حال حاضر با سواد هستند و ما در جریان تحقیق خود با زنانی مواجه شدیم که تحصیلات دانشگاهی داشتند و حتی بالاتر از کارشناسی هم در میان ایشان بود. جالب اینکه این جابجایی سرعت بالایی هم داشته والبته هم راستا با تغییرات سواد در سطح کلی جامعه است. حدود 70 درصد زنان مورد بررسی در این پژوهش یا در تهران متولد شده اند و یا اینکه مدت زیادی است که در تهران زندگی می کنند. این روند نیز تقریبا عکس نتایج سال 1347 و پژوهش خانم فرمانفرما است. در آن دوره اکثریت زنان تن فروش کسانی بودند که به تهران مهاجرت کرده بودند.
به عبارتی دختران ما با آگاهی دست کم نسبی این حرفه آن را انتخاب می کنند و از همین رو باید اعتبار افسانه های دختران مهاجر، فقیر و بی سواد را که از سر ناچاری و ناآگاهی به تن فروشی روی می آورد را در حد همان سریال های تلویزیونی و فیلم های فارسی بدانیم .
نه تنها این افسانه ها را بلکه این تصور را که عمده این افراد از اختلالات روانی یا شخصیتی رنح می برند. البته هنوز هم مواردی از الگوهای سابق ملاحظه می شود. هنوز تن فروشی در اغلب موارد تنها راه کسب در آمد در برابر زنان و دختران نیازمند است. با تشدید بحران اشتغال و افزایش نرخ بیکاری خصوصا برای زنان این شرایط باز هم وضعیت دشوار تری را پیش روی زنان قرار می دهد. ظاهرا سیاست های دولت هم به سمت تسهیل این روند است . مثلا همین لایحه خانواده زمینه ساز تن فروشی رسمی و قانونی است .
ما متوجه شدیم بخش بزرگی از این زنان برای گریز از نابرابری تن به این کار می دهند. یعنی همان طور که گفتم از یک سو این گروه زنان از وضع خود ناراضی هستند و از سوی دیگر راههای متعارف و قانونی برای دست یابی به یک زندگی بهتر در برابر آنان وجود ندارد. مثلا تمایل به ادامه تحصیل دارند و موفق به ورود به دانشگاههای دولتی هم نشده اند، لذا برای تامین هزینه دانشگاه غیر دولتی تن فروشی می کنند. البته امیدوارم هرگز چنین استنباط نشود که هر دختری در دانشگاه آزاد از این طریق هزینه هایش را تامین می کند.
نقش فاصله طبقاتی اتفاقا در این گروه از هرگروه دیگری ملموس تر است. اصولا زنان تن فروش را به سه دسته می توان تقسیم کرد، تن فروشان جنوب شهری که بیشتر به خاطر رفع نیازهای اصلی و یا حتی تنها جایی برای خوابیدن این کار را انجام می دهند، تن فروشان بالای شهری یا به قول سیمون دوبوار زنان تن فروش متشخص که قدرت تعیین شرایط مثل میزان دستمزد و نوع مشتری را در اختیار دارند و روسپیان میانه که تقریبا حد وسط قرار دارند. حال به فاصله دو دسته اول توجه کنید، در صورتی که دسته اول ناگزیر است در هر شرایطی کار کند و حتی در برخی از روزها چندین رابطه برقرار کند، زنان تن فروش متشخص همه ابزارها را در اختیار دارند که مشتری خود را انتخاب کنند، به او بگویند چقدر هزینه کند و حتی به او بگویند نه. صریحتر بگویم. فرهنگ تن فروشی در تهران چندان تفاوتی با فرهنگ عمومی ندارد. بخشی از پروسه جمع آوری اطلاعات ما در مطالعه اخیر با ایام محرم مصادف شد و جالب اینکه در همین مدت با کاهش شدید فعالیت این زنا ن در سطح شهر مواجه بودیم. آنها در این مدت کار نمی کردند، آنهایی هم که کار می کرند می گفتند در صورت اختیار چنین کاری را نمی کردند.
باور می کنید؟
شما کمتر زنی را پیدا می کنید که از این کار لذت ببرد. ارزیابی های نشان می دهد آرزوی مشترک همه این زنان خروج از این حرفه است. روزی که بتوانند از طریق ازدواج و یا برخوردار شدن از امکانات مالی مناسب تن فروشی نکنند و جالب اینکه این رویا گهگاه چنان واقعی جلوه می کند که خود مسئله ساز است.
چگونه ؟
دخترانی هستند که با وجود فعالیت در این حرفه به دلیل این رویا یعنی ازدواج و ایجاد زندگی متعارف می خواهند بکارت خود را حفظ کند. از همین رو تن به روابط جنسی نا متعارفی می دهند که احتمال ابتلا به بیماری های مقاربتی و ایدز را افزایش می دهد. می بینید که این گروه در رفتارها و خدمات جنسی شان نیز تلاش می کنند رویای خود را محقق کنند.
به نمونه ای هم از این تحقق برخوردید؟
این فقط یک رویاست. کمتر کسی چنین شانسی می آورد.انها تنها زمانی از این حرفه خارج می شوند که دیگر نتوانند کار کنند.
مشتریان این زنان غالبا چه مردانی هست؟
باید تاکید کنم که مطالعه در باره مشتریان بسیار دشوارتر از پژوهش در باره زنان تن فروش است ،زیرا علاوه بر مخاطرات حقوقی که متوجه آنهاست از نظر خانوادگی و اجتماعی هم حیثیت آنها در معرض تهدید قرار می گیرد. احتمالا به همین دلیل هم لااقل بنده هیچ مطالعه مستقلی در باره مشتریان زنان ندیده ام. اما در مطالعه ای که انجام شد از زنان تن فروش در باره ویژگیهای مشتریان خودشان سئوال شد که نتایج جالبی به دست آمد. مثلا یک خانم تن فروش 38 ساله مشتریان خودش را به شش گروه تقسیم کرد:
اول مردانی که از طرف زنان خود تأمین (جنسی) نمی شوند.
دوم مردانی که نیازهای جنسی شان فراتر از عقاید همسرشان است .
سوم پسرهایی که اول سکس بازیشان است و با دوستانی رقم خورده اند که این کار را تشدید میکند.
چهارم و مهمتر از همه مردانی که دارای پول زیاد هستند و نمی دانند چطور پولشان را خرج کنند.
پنجم مردانی که خیلی خوشگذران و رفیق باز هستند و با خانواده تفریح و حال نمی کنند.
ششم مردانی که در مذهبی بودن فیلم بازی می کنند و زنشان باید طبق الگوی آنها رفتار کند، بالطبع زنانشان از مد و سکس و جامعه عقب می مانند و مردانشان در جای دیگر تخلیه می شوند.
شاید این طبقه بندی دقیق نباشد اما تصویر جامعی از مشتریان ارائه می دهد. در این مطالعه به نظر زنان تن فروش مشتریان بیشتر در گروه سنی 30-50 سال قرار دارند. یعنی میانسالان بیش از نیمی از مشتریان را شامل می شوند ، پس از این گروه سنی جوانان (گروه سنی 18-29سال) قرار ذارند. به گفته زنان بیش از نیمی از مشتریان متاهل هستند و اغلب تحصیلات متوسطه و عالی دارند. نکته جالب در این یافته ها آن بود که اغلب قضاوت اخلاقی زنان تن فروش در باره مشتریان منفی بود. در چند مورد وقتی پرسشگر به اشتباه اصطلاح روسپی را در سئوال بکار برده بود آنها معترض شده بودند که این نسبت شایسته مشتریان ما خصوصا متاهلین است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 18:33  توسط مرتضی
|
همین طور که به این عکس نگاه می کردم ,با خودم فکر می کردم الان این خانم چه احساسی داره درباره اون کاری که اون زمان انجام داده.اگه می دونست قراره بعدش به زور بره زیر چادر ایا بازم شاد بود؟
ایا احساس نمی کنه گول خورده؟


اینم عاقبت اجبار

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:33  توسط مرتضی
|
توی این دنیا هیچ لذتی بهتر از داشتن قدرت نیست.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 1:18  توسط مرتضی
|
روز دوم دعوت شدم خونه یکی دیگه از کسانی که باهاش کار داشتم,از شیوخ قبیله بود که براش احترام زیادی قائل بودن.
داخل پذیرایی خونه همه بزرگهای قبیله نشسته بودن از شیخ حکیم گرفته تا شیخ جاسم وقاسم و... درباره فصل -قبایل عرب به دیه می گن فصل-بحث می کردن.دریغ از حتی یک کلمه فارسی صحبت کردن.منم یک گوشه نشسته بودم فقط مثل ادمهای لال به اینا نگاه می کردم.
وسط اتاق یک دونه منقل بزرگ بود که باهاش هم چایی رو گرم نگه می داشتن هم ذغال قلیون رو تامین می کردن و هم اینکه اگه می خواستن ماهی درست کنند منقل رو می بردن بیرون و ماهی رو روی ذغال کباب می کردن-تو عمرم ماهی به این خوشمزه گی نخورده بودم-.
داخل اتاق پر دود بود.حسابی دود خور شده بودم!! و منم چون از قلیون میوه ای خوشم نمی یومد داشت حالم به هم می خورد.
یکی از شیوخ گفت قهوه عربی می خوری گفتم اره- اصلا نمی دونستم چی هست- اما قبلش حمید بهم یاد داد چطوری بخورم.
باید با دست راست فنجون رو بگیرم و با دست راست برش گردونم,اگر دیگه نخواستم باید قبل از اینکه فنجون رو برگردونم یک بار تکونش می دادم .لامصب مزه زهر مار می داد از بس تلخ بود بعدشم با دست چپ دادمش و تکونشم ندادم-یعنی فاتحه خوندم به همه چی-
حمید که تازه یکم روش به من باز شده بود گفت:اگر مشروب می خوری بگم برات بیارن گفتم نه ممنون با عرق حال نمی کنم!!گفت:اگه تنهایی و دوست داری برات یک داف بیارم.دیدم داره اوضاع جدی میشه گفتم حالا باشه فردا شب!!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:26  توسط مرتضی
|
به این پست نمیشه گفت سفر نامه شاید بشه گفت خلاصه سفر!!
هنوز توی فرودگاه اهواز بودم که موبایلم زنگ زد.اقا جلال بود,گفت وایسا میام دنبالت,گفتم نه جون حاجی من می خوام برم هتل می گفت ناراحت میشم اصلا راه نداره.خلاصه از اون اصرار از من انکار!!-خداییش بیشتر دلم می خواست برم هتل چون اینطوری راحت تر بودم-اما نمی تونستم روشو زمین بزارم.قبول کردم.
وارد خونه که شدم یک هال خیلی بزرگی با یک اشپزخونه اپن رو دیدم.تمام مدت که نشسته بودم خانم اقا جلال توی اشپزخونه و پشت پرده موند.در تمام مدت که اهواز بودم اصلا هیچ جنس مونثی توی خونه اینها ندیدم-.با چند نوع ترشی و خورشت از من پذیرایی کردن. جلال خیلی راحت و بدون کلاس گذاشتن رفتار می کرد.چند ساعت بعد برادر جلال اومد.جالب بود چون نه به سبک سنی ها نماز می خوند ونه شیعه ها. اخرش هم نفهمیدم چه دینی داره.می گفتن یک ساله دیگه مثل شیعه ها نیست/.
بعد از شام جلال اصرار کرد که بمونم اما گفتم محاله من باید برم هتل.تا اینکه زنگ زد به پسر عموش و ترتیب یک خونه مجردی رو برام داد.جای خوبی بود از یخچال گرفته تا ماهواره همه چی در اختیارم بود.موقع رفتن جلال گفت با خودت از مشهد صیغه نیاوردی-نمی دونم چرا همه فکر می کنند تو مشهد مغازه صیغه فروشی داریم!!!-خلاصه اون شب رو تنها خوابیدم اما از شبهای بعد برای اینکه تنها نباشم حمید میومد و یک شب هم با یکی دیگه اومد.
ببخشید اما دهن منو سرویس می کردن چون تا ۴ صبح می شستن پاستور بازی و من بدبخت هم به پای اینا میشستم بازی در نتیجه صبح کاملا مشنگ و ملنگ می رفتم بیرون
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 20:52  توسط مرتضی
|
خدارو شکر به سلامت برگشتم.
با کوله باری از تجربه برگشتم,
من با خیلی ها کار می کنم اما هیچ کس مثل عربها مهمون نواز نیست.توی این چند روز نگذاشتن دست به سیاه سفید بزنم.
یک بار هوا برم داشت که نکنه من ادم مهمی هستم و خودم خبر ندارم!!!!
پ.ن:از وقتی رفتم هر روز اونجا بارون میومد برای همین حسرت دیدن چغازنبیل و شوش به دلم موند,ایشالا سفر بعدی.
حرف برای گفتم توی سرم زیاد دارم اما نمی تونم به اینجا منتقلشون کنم.
اگر عمری بود تا بعد...

اینو همین امروز ظهر گرفتم
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:16  توسط مرتضی
|
دارم میرم سفر
میرم اهواز.هم کار هم تفریح.
تنها.
تنهایی سفر کردن هم خوبه هم بد.
خوبه برای اینکه پر است از تجربه-همیشه مجبورم تنها سفر کنم- و بده برای اینکه شبهاش توی تنهایی دلت می گیره و زمان خیلی دیر میگذره.
اگه بدی از من دیدید حلالم کنید-چون اعتباری به این تو پولوفا نیست-
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 20:16  توسط مرتضی
|
سکانس اول:دوران دبستان و نوجوانی باید حتما هر روز صبح روزنامه جمهوری اسلامی رو می خوندم.یک بسیجی تمام عیار بودم-اما ادم فروشی نکردم-
جونم برای خامنه ای در می رفت.تمام بخش های خبری رو از تلویزیون می دیدم.منتظر بودم هر جا شده یک بحث را بندازم, برام مهم نبود طرف مقابلم کیه.تمام اطلاعاتی رو که داشتم می خواستم بریزم بیرون.هر کس با من مخالف بود یا مسلمون نبود و یا اینکه وطن فروش!!!
سکانس دوم:دوران دبیرستان شده بودم طرفدار دوم خرداد.بعضی روزها 2تا 2تا روزنامه می گرفتم می خوندم اون موقع هم روزنامه فراوون بود.یک رادیو داشتم که شبها میشستم رادیو فرانسه و امریکا گوش می دادم.حاضر بودم کمربند انفجاری ببندم برم شخص اول مملکت رو ترور کنم.وقتی با کسی بحث می کردم از خودم بی خود می شدم و هر چی به دهنم میومد می گفتم
احساس روشنفکر ی می کردم.فکر می کردم اکثر مردم نمی فهمند و خودم خیلی فهمیده هستم.این جریان تا دانشگاه ادامه پیدا کرد.
سکانس سوم:روزنامه خراسان می خونم.حوصله هیچ بحثی رو ندارم و سعی می کنم هر جایی نظرمو نگم و با هر کسی هم بحث نکنم.دیگه برام مهم نیست که بقیه طرز فکرشون چطوریه.
هنوز یک چیزی زیاد تغییر نکرده و اونم حس ناسیونالیستیه.
----------------------
+دو تا کتاب از مطهری و شریعتی می خونه بعدش میشه علامه,تا یک کتاب از فرید و سارتل می خونه میشه روشنفکر.مثل اینکه باید فقط روی تفکرات دیگران اسکی رفت.هر انسانی برای خودش فکر و اندیشه داره به عبارتی همه ما مغز داریم پس بیایم از این نعمت بهتر استفاده کنیم.
البته منظورم کسانی بود که توی هر جمله شون از این اسمها ده بار استفاده می کنند و چیزی غیر از این نمی بینند.
پ ن:حرف زیاد اما بیبشتر از این جایز نیست
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:47  توسط مرتضی
|
یکی از دوستان می گفت کسانی که خدا رو قبول ندارند و همین طور به بهشت و جهنم هیچ اعتقادی ندارند,این اخلاقیات هست که باعث میشه مثلا دروغ نگن چون در دراز مدت به ضرر خودشون تموم میشه.
من خودم رو گذاشتم جای کسی که به خدا اعتقاد نداره و سعی کردم تصور کنم در اون حالت چه رفتاری می تونم داشته باشم.به نتیجه جالب رسیدم,تقریبا مطمئن هستم که هیچ کس نمی تونست از چنگم فرار کنه.به صغیر و کبیر رحم نمی کردم.
مثلا توی کارم می تونستم با یک دروغ کوچیک سود خوبی به جیب بزنم و یا دور از چشم دیگران چه کارا که نمی کردم.
شما چی چطور؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 20:27  توسط مرتضی
|